تبلیغات
حرفهای من - داستان دفاع (برای بچه ها)






















حرفهای من

جانم فدای رهبرم امام خامنه ای

19egucfkhbo9z26r9n.jpg

میدونی اینجا کجاست؟


آپلود سنتر عکس رایگان

میدونی چرا میان اینجا؟


آپلود سنتر عکس رایگان

میدونی اینجا چه خبر بوده؟



آپلود سنتر عکس رایگان

میخوام قصه اینجا رو برات بگم؛

 

میدونی از خیلی وقت پیش شروع میشه قصه اینجا.

اینجا باباهامون با آدم بدها جنگیدن. ما هم اومدیم اینجا تا یادمون نره کی دوسته کی دشمن.

همه آدمهایی که میان اینجا میدونن چرا اینجا مقدسه. آخه یه دفاع مقدس و جوونمردونه اینجا انجام شده در مقابل شیطانهایی که صورتشونو شبیه آدمها کرده بودن تا کسی نفهمه اونا کین. اونا میخواستن ما رو بکشن. اونا به ما حمله کرده بودن و داشتن همه چی رو خراب میکردن تازه میخواستن خونه هامونودهم بگیرن واسه خودشون.

لونه آدم بدها اون طرفه سمت غرب. میدونی غرب کجاست؟ ببین رو به بالای زمین که وایستی سمت چپت یعنی همون طرفی فرشتهه نشسته و اگه کار بدی بکنی مینویسه میشه غرب . خورشید تو غرب غروب میکنه و شب میشه. یعنی تاریکی از اونجا شروع میشه. اما ما تو شرقیم جایی که خورشید طلوع میکنه و روز شروع میشه. خونه ما درست مقابل لونه غربی هاست که دوست دارن هیچ وقت اون خورشید معصوم طلوع نکنه. یعنی ما این ور زمینیم و اونا درست نقطه مقابلش.

اونا به ما هم حمله کرده بودن چون میدونستن ما اون خورشید رو دوست داریم و میخواییم همیشه باشه و همه جا روز و روشن باشه.

آره عزیزم جنگ ما و غربی ها از اینجا شروع شد که ما دوست داشتیم همه جا روز باشه و اونا دوست داشتن همه جا شب و تاریک باشه.

اما با اینکه همه میدونن روشنایی بهتره از تاریکیه ما به غربی ها برای اینکه تاریکی رو دوست داشتن حمله نکردیم بلکه بهشون گفتیم بیایید با هم حرف بزنیم بیایید براتون توضیح بدیم روشنایی بهتره حتی امام مهربونمون به بدجنسترین شون نامه هدایت داد اما اونا توجه ای نکردن تازه به ما هم میگفتن شما باید قبول کنید تاریکی خوبه و وقتی ما ازشون میپرسیدیدم "چرا" بدون اینکه دلیلی بیارن انتظار داشتن ما قبول کنیم ولی ما آدمهایی نیستیم که حرفای بی منطق رو قبول کنیم . تو حاضری اگه کسی بهت حرف زور بزنه گوش کنی؟

اونا هم که دیدن نمیتونن تو عقل و منطق که بهترین روش روشن شدن حقیقته پیروز بشن تصمیم گرفتن به زور حرف خودشونو بهمون تحمیل کنن اما ما زیر بار حرف زور نمیریم. ما اجازه نمیدیم هیچکس ظلم کنه چه به ما چه به کس دیگه ای. ما جلوی ظلم وایمیستیم همونطور که باباهامون وایسادن. ما حرف زور رو قبول نمیکنیم و زیر بار ظلم نمیریم حتی اگه جونمونو از دست بدیم. همونطور که باباهامون اینجوری بودن.

اما اونا نمیدونستن ما اینجوری هستیم. فکر میکردن ما هم مثل نوکرشون که خودشو شاه میدونست هرچی اونا بگن قبول میکنیم. ولی ما قدرتمونو بهشون نشون دادیم و به رخ همه دنیا کشیدیم که ایران ، . . ایرانه. مثل هیچ کشور دیگه ای نمیتونن با ما تا کنن. اینجا ایرانه ، ندید که هیچ دست کم هم نمیتونن بگیرنش. از اینایی که میگم فکر نکنی اونا کسایی ان که باید ما رو حساب کنن تا حساب شیم ها ؛ نه عزیزم اونا میخوان تظاهر کنن مثل ما ایرانیا میتونن با لیاقت و به درستی دنیا رو اداره کنن اما نمیتونن و ما باید اونا رو از تخت سلیمان که ارث پدریمونه بکشیم پایین و سر جای خودمون بشینیم.

دنیا با همه مستضعفاش منتظر مان.

غصه نخور ما برمیگردیم سر جای خودمون.

درگوشی بهت میگم ؛ قبلا پیامبر(ص) وعده اشو بهمون داده. اما خیال نکنی بدون تلاش به دست میاد ها. باید سعی کنیم تا بتونیم عدل رو که آرزوی همه خوبای دنیاست حاکم کنیم.

باید خودتو خیلی قوی کنی تا بتونی. باید تلاشتو بکنی تا اونقد قوی شی که تنها بودن یا حمایت شدن برات یکی باشه. این خاصیت همه اوناییه که میخوان خورشید زودتر ظاهر شه و همه جا رو روشن کنه.

پس برای حرکت کردن به سمت هدفی که خدای پیروزمون ما رو به سمتش هدایت میکنه دو تا چیز لازمه داشته باشی :

1.     قدرت مادی

2.     قدرت معنوی

قدرت مادی و جسمی رو لازم داری تا بتونی باهاش به مستضعفها کمک کنی و جلوی مستکبرا رو بگیری و قدرت معنوی و روحی رو لازم داری تا بتونی باهاش به افکار مثبت جولان بدی و جلوی افکار منفیتو بگیری. افکار مثبت مثل توکل همیشگی به خدا و ... و افکار منفی مثل اینکه خدای نکرده به خودت مغرور شی و یادت بره که تو فقط یه بنده ای ، بنده همون خدای پیروز و غالب و فاتحی که باید همیشه بهش توکل کنی.

میدونی همه رزمنده های ما که تونستن تو جنگ جایزه بگیرن اینجوری بودن ؛ قوی و مومن. فکر میکنی جایزه شون چی بود؟ . نه الان بهت نمیگم حالا کار داریم با هم خیلی چیزای دیگه اس که باید بهت بگم.

آره داشتم میگفتم رزمنده ها مون تو جنگ این شکلی بودن اونا خودشون سرباز امام زمان میدونستن و منتظر ظهور خورشیدیش بودن. میخوام بگم اگه تو هم دوست داری از یارای خورشید باشی باید این شکلی کنی خودتو. یعنی تو هیچی کم نداشته باشی. تو همه چی اول و بهترین باشی. یعنی هم اولین باشی هم بهترین. میتونی؟. من امیدوارم بتونی . سعی کن بتونی.

بذار بیشتر از اونموقع ها واسه ات بگم.

قصه ما از امام شروع میشه منظورم امام خمینیه. خیلی قبل از اینکه تو به دنیا بیای عده ای از بزرگترامون یادشون رفته بود که مسلمونن که ایرانین که ... غربیها مجبورشون کرده بودن که یادشون بره، اما امام خوب یادش بود. با بزرگترامون حرف زد تا یادشون بیاد. و اونا یادشون اومد. وقتی یادشون اومد چشماشونو خوب باز کردن و دیدن اوضاع ایران اونجوری نست که باید باشه. دوباره بهتره نگاه کردن و دیدن انگار هیچی سرجاش نیست.

از امام پرسیدن "چرا اینجا اینجوریه؟"

امام گفت "وقتی بخوابید معلومه که غولهای بی شاخ و دم غربی میان و خونه مونو خراب میکنن. پاشید پاشید که داره دیر میشه زود باشید که انقلابی باید خرابکاریهاشونو درست کنیدها"

بزرگترامون شروع کردن به درست کردن وطن عزیزمون. اما نمیشد آخه غربیهایی که هنوز تو خونه مون قایم شده بودن یکی از ماها رو گرفته بودن و شکل عروسک کرده بودنش و چشمهاشو بسته بودن و درگوشش حرفایی رو پچ پچ میکردن تا اون هم که خودشو شاه میدونست به مردمی که حالا دیگه بیدار شدن بودن بگه. اما مردم دیگه بیدار شده بودن و به حرفش گوش نمیکردن. غربی ها که دیدن مردم دیگه به حرف عروسکشون گوش نمیکنن عصبانی شده بودن. نمیدونی چه کاراهای وحشتناکی میکردن. هرکی که یه خورده نظرش با نظر اونا فرق میکرد رو زندانی میکردن و تو زندان هم حسابی شکنجه اش میکردن. چرا؟ چون تحمل نداشتن ببینن کسایی هستن که خورشید و روشنایی رو دوست داشته باشه هر کی که دوست خورشید بود رو اذیت میکردن. اما زورشون به امام نمیرسید امام خیلی زرنگ بود. مثل رهبر الانمون که هیچکی جرات نمیکنه کاریش کنه مگه اینکه عقلشو از دست داده باشه یا نشناسدش.

آره عزیزم مردممون خیلی سعی کردن تا قدم اول حرکت به سمت "الله" که همه خوبیها رو تو خودش داره بردارن. امام اسم اون قدم انقلابی اول رو گذاشت "انفجار نور". آخه قدم اول خیلی مهمه مثل نیت انجام کار، مثل خشت اول که اگه نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج. غربیها دیدن قدم اول ما رو در واقع اونقدر صدای اون انفجار نور قوی بود که ناخود آگاه توجه همه دنیا به خودش جلب کرد. اما هیچ کس هم نمیتونست باورش کنه. با اینکه دوستش داشتن و حتی آرزو داشتن تو کشور خودشون هم همچینی اتفاقی بیوفته باز هم باور نمیکردن همچنین چیزی ممکن باشه. به خصوص غربیها که حسابی گیج شده بودن. باورشون نمیشد مردمی که اونقد روشون کار کرده بودن تا نکنه یادشون بیاد خداوند اونا رو به تمام جهانیان برتری داده حالا انقلاب کردن اونم به مدل اسلامی. باورشون نمیشد مردمی رو که یه عمر تو بی خبری از اسلام زیر نفوذ مستقیم خودشون نگه داشته بودن حالا بخوان خودشون حکومت تشکیل بدن اونم یه حکومت اسلامی.

یه چیزی بهت میگم به کسی نگو؛ ما ایرانیا رو جون به جونمون کنن از دینمون دست نمیکشیم و به هیچی به اندازه اون اعتماد نداریم بعضیا رو هم که میبینی تظاهر میکنن دین رو دوست ندارن ته دلشون هیچی غیر دین رو دوست ندارن.

داشتم میگفتم غربیها دوست نداشتن انقلا ب ما رو. اما ما چون بیرونشون کرده بودیم نمیتونستن مستقیم کاری کنن. یکی دیگه از عروسکهاشونو که بیچاره از هیچ جا خبر نداشت رو فرستادن سراغ ما تا با تهدید مجبورمون کنه دوباره نوکر غربیها بشیم. اسمش صدام بود. امام مهربونمون باز هم اولش نصیحتش کرد که گول غربیها رو نخور اما اون دیگه دیوونه شده بود و نمیفهمید امام خیرشو میخواد. به توصیه های پدرانه امام گوش نکرد و جنگی رو شروع کرد که پایانش نابودی خودش و آبروریزی همه غربیها بود.

آره عزیزم اینجوری بود که جنگ شروع شد.

 

آپلود سنتر عکس رایگان


نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد 1391 ساعت 05:07 ب.ظ توسط هستی الهی نظرات | |

Design By : Pichak