تبلیغات
حرفهای من - مناجات






















حرفهای من

جانم فدای رهبرم امام خامنه ای

چگونه بخوانم تو را ؟

ای تو!

ای رحمت در همه چیز  گسترده

و نیروی هر چیز را اختیار کرده

و همه چیز را مغلوب ساخته به بزرگی

و تنها صورت باقی بعد از هر فانی

ای تمام نامهای جزء جزء هر چیز

ای که میدانی

ای عالم لایعلم

ای خود علم

ای نور

یا نور یا قدوس

که پنهانی تدبیر میکنی و آشکارا تأمیر

آن چیست که نزدیکم سازد به تو

که جز تو هیچ نیست و هر چه هست ، همه هست تو!

پس تقرب میجویم به تو با تو

تا بیاموزم چگونه با تو ماندن را

تو را داشتن را

و قدر دانستن

که دانستن قدر

قدر آنکه تو باشی

از من بعید است و به تو نزدیک

پس بیاموز

و ببخشای

بر این بنده عاصی

که به غیر از تو ندارد

نه پناهی

و نه بخشایشی از هر گناهی

و هیچ پوششی برای هر نازیبایی

راستی چه کسی تواند چون تو بکند زشتی را زیبایی؟

زشتی در مقابل تو

نازیباییست به خود

و ظلم!

ظلم بر خود در جرات یافتن بر تو

اما

اگر آن جراتی باشد دلخوش به لطف تو

چه کسی مسئول است جز تو؟!

دنیا را آفریدی و دنیا مرا فریفت

حال آنکه حیلت تو فریبنده تر بود

سادگیم را بگذر

سخنم را بشنو

و چنان کن که باشد بین منو تو

هر چه دانی و ندانند

من که را دارم جز تو

تا خدایم باشد

و ببخشد

آنچه کردم با بهانه

هر بهانه که هیچ است

و کم ارز

و باز او ببخشد با بهانه

و باز هم بسپارد به ید ما نو بهانه

تا ببخشد

من کدامم در این بین؟

دلشکسته با بهانه

من که خود دل شکستم

با همان دل

ره سپارم تا کنار صاحب دل!

نه عذری میشناسم

و نه عذری میپذیرم

و نه پیوندی بر این دل میتوانم

پس تو ای صاحب این دل

این تو و این من و این دل؛

همه با تو!

ای که با نیکی به نیکی به سر انجام رساندی

آتشی هست در قلمرو تو؟

باور کنم از خود راندن را از تو؟

یا قهر را در آشتی با تو؟

آن تویی که همه جانها را

با عشق بالاندی

و به مهر پروردی

تا پی ببندند به محبت

تو؟

تو و قهر؟

هرگز

تو با آنکه نداند که در این لطف نشسته

نکنی کم لطفی

چه رسد که بداند که در لطف نشسته

و بداند که تو باشی آنکه در لطف نشانده

و تو دانی که چه ترد است

او که در پر در این دشت پر زر

در کنار خیر و هم شر

با وجود تو همان مهر سرتر

نشسته به امید لطف بیشتر

او چگونه بر بتابد آنچه گویند که از شر برسد بر بدن هر که باشد از تو دورتر؟

هان مگر تو نه همانی که نزدیک؟

من که باشم که کنم دور خودم را در کنار توی نزدیک؟

من اگر صبر کنم بر آتش

تو کجایی؟

تو کجایی؟

غم من دوریِ از توست

نه نزدیکی آتش

و اگر ناپسند است جهنم

و درونش هم نا اهل

من که اهلم

پس چگونه این توی تو

میتوانی که ببینی تا بماند آن یکی دوست در میان آنکه نادوست!؟

نه هرگز

آنچه من دیدم از تو

از مهر

از عشق

از لطف 

نابودی است قهر را

تا مملو شود آتش اهل قهر را

به همان لطف

که با آن آفریدن آغازیدی

همین جا

همین حال

همین حین

بکن این من

همان آینه که ببینند تو را در این بین

پس بینداز این همه زنگار که بسته بر این آینه لطف :

چه گناهی که وقیحم سازد

یا عذابم بارد

تا ببندد در آن نعمت را

که دعای مقبول کم آن است

تا ببینی آنچه در اوست

که مهر است

که عشق است

که لطفیست وجودی

نبودی در تو بودی

و آن توست!!



نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 02:53 ب.ظ توسط هستی الهی نظرات | |

Design By : Pichak